تبليغاتX
بزار بره....نباشه جون ميگيری...


بزار بره....نباشه جون ميگيری...

 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم

نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 16:18 توسط rokhsareh| |

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

 من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید

و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود..

 من نه عاشق بودم و نه آلوده به افکار پلید

                      من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید..


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 0:18 توسط rokhsareh| |

 

عشق سایه ها توهم زاست!

منتظر کدام خط پایانی؟

کاسه صبرم مدت هاست که لبریز شده!

اما تا لبریز شدن سکوتم هنوز چند تیک تاک باقیست..

فاصله میان صبر و سکوت را باور داری؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:37 توسط rokhsareh| |

 

گفتنی ها کم نیست

..

من و تو کم گفتیم..

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:29 توسط rokhsareh| |

 

برف اگر بود،

گلوله برفی می ساختم و ناشیانه پرت می کردم سمتت.

تو هم که جا خالی دادن بلد نیستی.

                        مرد روزهای سختی.

همیشه هستی وقتی که باید باشی..

گلوله پخش می شد توی صورتت.

سرم را از شرم می انداختم پائین.

نگاهم میکردی٬ برف و از روی صورتت کنار میزدی و

با همون لبخند همیشگیت میگفتی

                     دردم نگرفت عزیزم.. باور کن.

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:55 توسط rokhsareh| |

 

مزخرف ترین کشف روانشناسی؟

 آستانه ی صبر.

 

مزخرف ترین ادّعا؟

 صبورم.

مزخرف ترین نتیجه گیری؟

 حالشان خوب است،

تو باور نکن امّا.   

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:51 توسط rokhsareh| |

 

چیزی رو که سخت به دست میاد، آسون از دست نباید داد

چی سخت به دست اومده؟

                 -این همه حرف که بعد این همه سال، حرف ماست.

                 -این محرم راز بودن ها. سنگ صبور بودن ها.

                 -این چه مرگم های همدیگر را فهمیدن.

                 -این وسطش دو تا هم فحش بار هم کردن،

                                 این شبیه خودمون بودن ها ...

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:49 توسط rokhsareh| |

 

کدام بوسه؟ کدام گفت وگو ...؟! ميلي به پنهان کردنِ کلماتِ بي رويا ندارم

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:28 توسط rokhsareh| |

 

حقّ من یا تکلیف تو،

فرقی نمی کنه.

نگاه آخر که برسه، صدای آخر، تلخند آخر ... می کُشه،

بی صدا. پشت اون بغض ناگزیر، می خندیم که

                                     روزی دیدار تازه می کنیم.

میدونیم امّا نگاه ها می لرزن. دست ها. دل.

نگو خداحافظ.

بی آخرین نگاه، چشم هام رو خواب کن،

کوله ات را بنداز روی دوشت،

کلیدت را توی در بچرخون و آروم دلت رو بردار و برو به همون جاهای دور ...

که هیچ وقت روی نقشه ندونستیم کجاست؟

بی صدا ... تا خشی بر روی اون همه خاطرات خوب روزهامون نیفته.

نگو خداحافظ.

بذار توی خواب هام ببینم که روزی برگشته ای.

ببینم عادت خط خورده از کنار نبودنت.

چشم من یا دل تو ... فرقی نمی کنه.

نگاه ها می لرزند. دست ها. دل.

لااقل این آخرین بار،

 بذار باورم شه

خواب را،

بیداری را

و قصّه ای که تو در آن تا توانسته ای، رفته ای.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:13 توسط rokhsareh| |

 

مادربزرگ یک صبح رفت، برای همیشه.

و من فراموشم شد

که بگم لالایی آخرت رو نگفته رفتی.

پند آخرت رو نداده.

سفره ی رنگین آخرت رو نچیده.

نعنای آخر باغچه ات رو ندیده...

...

فراموشم شد که صدای عقربه ها،

آن قدرگم است گاهی که نمی ترساند.

که بعضی از دست دادن ها،

همیشگی است.

که بعضی جادّه ها را یک طرفه ساخته اند که داغ برگشت ناپذیریش به جانت بماند.

که  بعضی حسرت نگفتن ها و نبودن ها و ندیدن ها و نداشتن ها را تا عمر داری،

باید روی دوشت این ور و آن ور بکشی.  

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:50 توسط rokhsareh| |

 

پروانه ها را کشتم

تا یادم بماند که جهان بی پروانه، چقدر زشت است.....

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:46 توسط rokhsareh| |

 

مگه قراره آدم راز تمام نگاه ها رو بفهمه؟

 یکی باشه که بگه"هیس، فقط نگاهم کن، هزار هزار کلمه های سختت رو بذار توی جیبت و یک دو کلمه ای آسان،

                   نگاااااااااااااااااااااااااااهم کن"؟

مگه می شه بعدش تو نگاه کنی و سادگی ببینی و حقیقت و نگی که "هی، دنیا معجزه داره هنوز...............

0
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:44 توسط rokhsareh| |

 

دوست دارم ذورقی باشم برای تو

تا بدانجا برمت که می خواهی..

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:15 توسط rokhsareh| |

 

 

حالا خودم هم بازی ام.

صدایم می زنند و جواب می دهم

می گویند از رو بخوان و می خوانم

حالا گرمم، درد را نمی فهمم.

حالا جنس این بازارم.

معامله می کنم.

معامله می شوم

خوب و بد را یک جور الک می کنم و خم به ابرو نمی آورم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:33 توسط rokhsareh| |

 

 منطقِ احساس کشک است.

احساسِ منطق کشک است.

قاطی پلو کشک است!

و این وسط کشک، کشک نیست فقط.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:28 توسط rokhsareh| |

 

سوال و جواب های دو کلمه ای، یکی کمتر  و بیشتر. 

من که ندیدم،

من که نشنیدم،

من که نبوده ام

آب پشت سر هم پاشیدن ها،

خش خش قلم چوبی روی کاغذها،

محو مرز حرف ها و عمل ها،

ادعاها و واقعیت ها.

من که نَ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:25 توسط rokhsareh| |

 

این حرف ها، این پاراگراف ها

صاحب داره

الان نیستن

رفتن بیرون

دُنبال نخود سیاه!

 

-گفتم که دنبال حرف دلم نگردی!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:21 توسط rokhsareh| |

 

2 نمره

2 نمره

1 نمره

3 نمره

4 نمره

4 نمره

4 نمره

جمع کل: 20

آدم گاهی از خودش هم سبقت می گیره!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:16 توسط rokhsareh| |

 

آب نمی خواست، دوحرفی، مایع حیاتش نبود!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:11 توسط rokhsareh| |

 

تلاش نکن برای خواندن چیزی که بی رنگ نوشته ام تا به چشم نیاید..

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:7 توسط rokhsareh| |

 

و مثل تو

مدت ها طول کشید

تا راوی

تا من

عاقبت فهمید

عاقبت فهمیدم

 که تو مثل نداشت

همیشه

قافیه خراب می کرد

بهانه بود

چیزی شدن

چیزی دانستن

تو را می گفت

تو را می گفتم

که یک بهانه،

خوب از بر

که یک نگاه،

هیچ وقت یاد نگرفتم

فریاد

که

نمانیم

خاکستر می شویم

از این جنگ.

  

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:2 توسط rokhsareh| |

 

ساده بگویم..

غبار پلک هاست که مماس شیشه ی عینک ها می شود

و مسدود می کند ریز ریز راه دیدمان را!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:56 توسط rokhsareh| |

 

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمهء سیبی

که به خاطر لرزش دستام

زیر آواری از رنگها

ناپدید موند..

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:25 توسط rokhsareh| |

 

و عشق .. هنوز هم صدای فاصله هاست...

فاصله هایی که غرق ابهامند.

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:9 توسط rokhsareh| |

 

اگه اولش به فکر آخرش نباشی٬  آخرش به فکر اولش می افتی..

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:39 توسط rokhsareh| |

دلم تنگ شده براش...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 17:38 توسط rokhsareh| |

 

جای پاهات

بدون رد پای من روی زمین حک شده بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:3 توسط rokhsareh| |

 

سیگارم را در قاب پنجره می تکانم بی هیچ واهمه ای٬

زیرا که جهان زیرسیگاری من است.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:19 توسط rokhsareh| |

 

با وفاترین جفت های عالم

کفشهای آدمند!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:6 توسط rokhsareh| |

 

-همه چی از یادم میره

مگه یادش که همیشه یادمه..

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:35 توسط rokhsareh| |


Design By : Night Skin