بزار بره....نباشه جون ميگيری...
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود.. من نه عاشق بودم و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید.. عشق سایه ها توهم زاست! منتظر کدام خط پایانی؟ کاسه صبرم مدت هاست که لبریز شده! اما تا لبریز شدن سکوتم هنوز چند تیک تاک باقیست.. فاصله میان صبر و سکوت را باور داری؟ گفتنی ها کم نیست .. من و تو کم گفتیم.. برف اگر بود، گلوله برفی می ساختم و ناشیانه پرت می کردم سمتت. تو هم که جا خالی دادن بلد نیستی. مرد روزهای سختی. همیشه هستی وقتی که باید باشی.. گلوله پخش می شد توی صورتت. سرم را از شرم می انداختم پائین. نگاهم میکردی٬ برف و از روی صورتت کنار میزدی و با همون لبخند همیشگیت میگفتی دردم نگرفت عزیزم.. باور کن. مزخرف ترین کشف روانشناسی؟ آستانه ی صبر. مزخرف ترین ادّعا؟ صبورم. مزخرف ترین نتیجه گیری؟ حالشان خوب است، چیزی رو که سخت به دست میاد، آسون از دست نباید داد چی سخت به دست اومده؟ -این همه حرف که بعد این همه سال، حرف ماست. -این محرم راز بودن ها. سنگ صبور بودن ها. -این چه مرگم های همدیگر را فهمیدن. -این وسطش دو تا هم فحش بار هم کردن، این شبیه خودمون بودن ها ... کدام بوسه؟ کدام گفت وگو ...؟! ميلي به پنهان کردنِ کلماتِ بي رويا ندارم حقّ من یا تکلیف تو، فرقی نمی کنه. نگاه آخر که برسه، صدای آخر، تلخند آخر ... می کُشه، بی صدا. پشت اون بغض ناگزیر، می خندیم که روزی دیدار تازه می کنیم. میدونیم امّا نگاه ها می لرزن. دست ها. دل. نگو خداحافظ. بی آخرین نگاه، چشم هام رو خواب کن، کوله ات را بنداز روی دوشت، کلیدت را توی در بچرخون و آروم دلت رو بردار و برو به همون جاهای دور ... که هیچ وقت روی نقشه ندونستیم کجاست؟ بی صدا ... تا خشی بر روی اون همه خاطرات خوب روزهامون نیفته. نگو خداحافظ. بذار توی خواب هام ببینم که روزی برگشته ای. ببینم عادت خط خورده از کنار نبودنت. چشم من یا دل تو ... فرقی نمی کنه. نگاه ها می لرزند. دست ها. دل. لااقل این آخرین بار، بذار باورم شه خواب را، بیداری را و قصّه ای که تو در آن تا توانسته ای، رفته ای. مادربزرگ یک صبح رفت، برای همیشه. و من فراموشم شد که بگم لالایی آخرت رو نگفته رفتی. پند آخرت رو نداده. سفره ی رنگین آخرت رو نچیده. نعنای آخر باغچه ات رو ندیده... ... فراموشم شد که صدای عقربه ها، آن قدرگم است گاهی که نمی ترساند. که بعضی از دست دادن ها، همیشگی است. که بعضی جادّه ها را یک طرفه ساخته اند که داغ برگشت ناپذیریش به جانت بماند. که بعضی حسرت نگفتن ها و نبودن ها و ندیدن ها و نداشتن ها را تا عمر داری، باید روی دوشت این ور و آن ور بکشی. پروانه ها را کشتم تا یادم بماند که جهان بی پروانه، چقدر زشت است..... مگه قراره آدم راز تمام نگاه ها رو بفهمه؟ یکی باشه که بگه"هیس، فقط نگاهم کن، هزار هزار کلمه های سختت رو بذار توی جیبت و یک دو کلمه ای آسان، نگاااااااااااااااااااااااااااهم کن"؟ مگه می شه بعدش تو نگاه کنی و سادگی ببینی و حقیقت و نگی که "هی، دنیا معجزه داره هنوز............... دوست دارم ذورقی باشم برای تو تا بدانجا برمت که می خواهی.. حالا خودم هم بازی ام. صدایم می زنند و جواب می دهم می گویند از رو بخوان و می خوانم حالا گرمم، درد را نمی فهمم. حالا جنس این بازارم. معامله می کنم. معامله می شوم خوب و بد را یک جور الک می کنم و خم به ابرو نمی آورم. منطقِ احساس کشک است. احساسِ منطق کشک است. قاطی پلو کشک است! و این وسط کشک، کشک نیست فقط. سوال و جواب های دو کلمه ای، یکی کمتر و بیشتر. من که ندیدم، من که نشنیدم، من که نبوده ام. آب پشت سر هم پاشیدن ها، خش خش قلم چوبی روی کاغذها، محو مرز حرف ها و عمل ها، ادعاها و واقعیت ها. من که نَ... این حرف ها، این پاراگراف ها صاحب داره الان نیستن رفتن بیرون دُنبال نخود سیاه! -گفتم که دنبال حرف دلم نگردی! 2 نمره 2 نمره 1 نمره 3 نمره 4 نمره 4 نمره 4 نمره جمع کل: 20 آدم گاهی از خودش هم سبقت می گیره! آب نمی خواست، دوحرفی، مایع حیاتش نبود! تلاش نکن برای خواندن چیزی که بی رنگ نوشته ام تا به چشم نیاید.. و مثل تو مدت ها طول کشید تا راوی تا من عاقبت فهمید عاقبت فهمیدم که تو مثل نداشت همیشه قافیه خراب می کرد بهانه بود چیزی شدن چیزی دانستن تو را می گفت تو را می گفتم که یک بهانه، خوب از بر که یک نگاه، هیچ وقت یاد نگرفتم فریاد که نمانیم خاکستر می شویم از این جنگ. ساده بگویم.. غبار پلک هاست که مماس شیشه ی عینک ها می شود و مسدود می کند ریز ریز راه دیدمان را! هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمهء سیبی که به خاطر لرزش دستام زیر آواری از رنگها ناپدید موند.. و عشق .. هنوز هم صدای فاصله هاست... فاصله هایی که غرق ابهامند. اگه اولش به فکر آخرش نباشی٬ آخرش به فکر اولش می افتی.. جای پاهات بدون رد پای من روی زمین حک شده بود سیگارم را در قاب پنجره می تکانم بی هیچ واهمه ای٬ زیرا که جهان زیرسیگاری من است. با وفاترین جفت های عالم کفشهای آدمند!
تو باور نکن امّا.
| Design By : Night Skin |

